زمستان
دخترگلم این روزها, به سرعت توی حرف زدن و درک مفاهیم پیش میره. مفاهیمی همچون سرد و گرم. میدم و نمیدم. بشین و بیا و ... .البته وقتی میخواد به کسی بگه بیا، میگه بدو بدو.
عاشق اینه که یک کمی کرم بهش بدم تا به دست و صورت و بدنش بماله. البته قبلاً اون رو به جاهای دیگه از جمله میز تلویزیون و در کمد و دراور هم میمالید. دراور بیچاره که هنوز از دست آروشا در امان نیست و مرتب کشوهاش خالی و پر میشن و وسایلش از طبقه ای به طبقه دیگه جابه جا میشه.
گاهی اوقات هم برای رسیدن به خواسته هاش, جیغ های بنفششی میکشه که نگو.
آروشا مجموعه کتابهای چیچیل رو خیلی دوست داره. یک سری برچسب های برجسته هم هست که روی چوب به راحتی چسبیده و کنده میشن. آروشا اونها رو هم خیلی دوست داره و مدت زیادی باهاشون سرگرم میشه.
متاسفانه کارهای من گاهی انقدر زیاد میشن که به ندرت وقتی پیدا میشه تا سری به اینترنت بزنم و خبری از دوستان گلم بگیرم. وقتی هم که از سر کار به خونه بر میگردم, تازه به این فکر میکنم که خوب حالا باید چه کارهایی انجام بدم. امیدوارم همه شما عزیزان همواره خوب و خوش و سلامت باشین و در کنار کوچولوها و خانواده گلتون روزهای خوبی رو سپری کرده و پیش رو داشته باشین. 
شیرینی های دخترکم
کمی حلیم توی کاسه خودت ریختم. حلیم ها رو بر میداری, توی دستات فشار میدی و میمالی به صورتت. بهت میگم آروشا جان این کار بدیه, اینکار رو نکن. با کلی ناز و با صدای کشیده بهم میگی دوست دارم, دوست دارم. من و بابا با تعجب به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده. بعد از چند دقیقه بهت میگم آروشا جان بسه دیگه. کاست رو بده میخوام برم بشورم. بهم میگی زوده میگم چی؟ میگی زوده. قربونت برم، کی انقدر بزرگ شدی که من متوجه نشدم. 

وقتی چیزی رو دوباره ازمون بخوای میگی بازم بازم. برای مثال روی تاب گذاشتمت و برات شعر میخونم, هر شعری که تموم میشه, با یک زبون بچه گونه شیرین میگی بازم، بازم. 



زمستان 

